تبليغاتX
انــديشــه

اروپا: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود
ايران: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است
   
اروپا: مديران بعضی وقتها استعفا ميدهند
ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود
 
اروپا: افراد از مشاغل پايين شروع ميکنند و به تدريج ممکن است مدير شوند
ايران: افراد مدير مادرزادی هستند و اولين شغلشان در بيست سالگی مديريت است
 
اروپا: برای يک پست مديريت، دنبال مدير ميگردند
ايران: برای يک فرد، دنبال پست مديريت ميگردند و در صورت لزوم اين پست ساخته ميشود
 
اروپا: يک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدير شود
ايران: يک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حاليکه مديرش سه بار عوض شده
   
اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مديريت ميکنند
ايران: اگر بخواهند از کسی هيچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مديريت ميکنند
 
اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی ميکند و حتی ممکن است محاکمه شود
ايران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدير ميشود و پست مديريت جديد ميگيرد
   
اروپا: مديران بصورت مستقل استخدام و برکنار ميشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار ميکنند
ايران: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ کار ميکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار ميشوند
   
اروپا: برای استخدام مدير، در روزنامه آگهی ميدهند و با برخی مصاحبه ميکنند
ايران: برای استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن ميکنند
 
اروپا: زمان پايان کار يک مدير و شروع کار مدير بعدی از قبل مشخص است
ايران: مديران در همان روز حکم مديريت يا برکناريشان را ميگيرند
   
اروپا: همه ميدانند درآمد قانونی يک مدير زياد است
ايران: مديران انسانهای ساده زيستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد
 
اروپا: شما مديرتان را با اسم کوچک صدا ميزنيد
ايران: شما مديرتان را صدا نميزنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نميدهد


اروپا: برای مديريت، سابقه کار مفيد و لياقت لازم است
ايران: برای مديريت، مورد اعتماد بودن کفايت

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:12 توسط سعيد مقدم |

در سال 1994 در جنگ بوسني ، صرب ها وارد يك ساختمان مسكوني مي شوند و شروع به كشتن افراد آن ساختمان مي كنند، در طبقه سوم آن ساختمان پسر جواني شروع به نوشتن نامه اي مي كند :

صرب ها در حال كشتن خانواده من هستند، تا چند دقيقه ديگر من هم كشته خواهم شد،

حالا كه به آسمان نگاه مي كنم چقدر زيباست، چه گرمايي دارد نور خورشيد، چقدر اين درخت ها باشكوهند و پرندگاني كه مي خوانند، و زندگي زيباست .

 چند روز بعد يك خبر نگار انگليسي در يك گور دسته جمعي تكه كاغذي را از لابه لاي دستان يك جوان بيرون مي آورد كه متن همين نامه است.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:22 توسط سعيد مقدم |

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دكتر شريعتي

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:15 توسط سعيد مقدم |

مردی به همسرش این گونه نوشت:

عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.

                                                                                                       عشق تو

همسرش بعد از چند روز اینجوري جواب داد:

عزیزم از اینکه 100 بوس  برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:

1- با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.

2- معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.

3- صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.

4- با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.

5- سایر موارد 40 بوس.

نگران من نباش...هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:49 توسط سعيد مقدم |

اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬ چون بجای برنامه‌ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات ذیل می گذراند: 

 - کجا داری میری؟

   - با کی؟

 - واسه چی؟

 - چطوری دارین می رین؟

 - کشف چی؟

 - چرا فقط تو؟

   - تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

 - می تونم منم باهات بیام؟!

 - کِی برمی گردی؟

   - برای شام خونه ای دیگه؟!

 - واسم چی میاری؟

   - تو عمدا این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!

 - جواب منو بده؟

 - من می خوام برم خونه مامانم!

 - من می خوام تو منو اونجا برسونی!

 - دیگه هیچوقت به این خونه برنمی گردم!

 - منظورت چیه "اوکی"؟!

 - چرا جلوم رو نمی گیری؟!

 - من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چی هست؟

 - تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!

 - آخرین بار هم همین کار رو کردی!

 - می بینم این روزها داری یه کارهایی می کنی!

 - من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

         ظاهرا در مورد این یک موضوع٬ تمام فرهنگها  به طرز وحشتناکی با هم وجه مشترک دارند. در ضمن، خوب شد کریستوفر کلمبوس مجرد بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:7 توسط سعيد مقدم |

يكي از دوستان ما 13 تجربه ناب براي موفق شدن در سازمانهاي دولتي در ايران رو  كشف كرده.در صورتي كه كارمند دولت هستيد حتما از اين تجربيات استفاده كنيد:

1- در يك سيستم دولتي؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.

2- در يك سيستم دولتي؛ هيچگاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.

3- در يك سيستم دولتي؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!

4- در يك سيستم دولتي؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!

5- در يك سيستم دولتي؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد.

6- در يك سيستم دولتي؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود. آن مشكل، شما هستيد!

7- در يك سيستم دولتي؛ اشتباهات يك مدير را هيچگاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اينصورت بجاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.

8- در يك سيستم دولتي؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليتهاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راههاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافيست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!

9- در يك سيستم دولتي؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اينصورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.

10- در يك سيستم دولتي؛ هميشه حرفها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»

11- در يك سيستم دولتي؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.

12- در يك سيستم دولتي؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.

13- در يك سيستم دولتي؛ آسه برو، آسه بيا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اينكه با گربه نسبتي داشته باشيد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:5 توسط سعيد مقدم |

به یاد داشته باش

  من می ‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته ‌خو یاشیطان صفت باشم

  من می توانم تو را دوست داشته یااز تو متنفرباشم،

  من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

  چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است

  و توهم به یاد داشته باش

  من نباید چیزى باشم که تو می خواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد و

  توهم به یاد داشته باش

  منى که من از خود ساخته ام، آمال من است ،

  تویى که تو ازمن می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

  لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى .

 می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ، و من هم.

 می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

 این جهان مملواز انسانهاست ،

پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

 تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند ومیستایند،

 حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،

دشمنانم کمربه نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،

 چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

 یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى

 همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

 نامت را انسانى باهوش بگذار اگرانسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:40 توسط سعيد مقدم |

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد.

باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. 
مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.

قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....


قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.


وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.


وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم، غلط زيادي كه جريمه ندارد!!!

كتاب كوچه احمد شاملو

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:34 توسط سعيد مقدم |

چرچيل (نخست وزيرسابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی  شده بود و به دفتر  BBC  برای مصاحبه  می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد  به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت  صبر کنيد تا من برگردم. راننده گفت:

  "نه آقا! من می خواهم سريعاً به  خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از  راديو گوش دهم" چرچيل از  علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و  ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی  به او داد. راننده با ديدن اسکناس  گفت: "گور پدر چرچيل! اگر  بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر  می‌مانم!"


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:34 توسط سعيد مقدم |

مردي به يك مغازه فروش حيوانات رفت و درخواست يك طوطي كرد.
صاحب فروشگاه به سه طوطي خوش چهره اشاره كرد و گفت: طوطي سمت چپ ۵۰۰دلار است.
مشتري: چرا اين طوطي اينقدر گران است؟
صاحب فروشگاه: اين طوطي توانايي انجام تحقيقات علمي و فني دارد.
مشتري: قيمت طوطي وسطي چقدر است؟‌
صاحب فروشگاه: طوطي وسطي ۱۰۰۰دلار است. براي اينكه اين طوطي هر كاري را كه ساير طوطي ها انجام مي دهند، انجام داده و علاوه بر اين توانايي نوشتن مقاله اي كه در هر مسابقه اي پيروز شود را نيز دارد.
و سرانجام مشتري از طوطي سوم پرسيده و صاحب فروشگاه گفت: ‌ ۴۰۰۰ دلار.
مشتري: اين طوطي چه كاري مي تواند انجام دهد؟
صاحب فروشگاه جواب داد:‌ صادقانه بگويم من چيز خاصي از اين طوطي نديدم ولي دو طوطي ديگر او را مدير ارشد صدا مي زنند.  

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:27 توسط سعيد مقدم |